رویش باران - ادبیات فارسی متوسطه ی اول

   

 

 

هــــمه در بعــــثت ذرات هســــتيم    هـــــمه پيــغمبر بــــالذات هســـتيم

 

 

 

           به نام خدایی که نامش نکوست                    و آرام دل در جهان نام اوست 

نام تـو دعـای مـستـجـاب باران

 

هر بار که خوانده ام تو را باریدم


 همکاران گرانمایه و فرهیخته! پرچم داران عرصه ی علم  وادب پارسی!


ادب دوستان والامقام! صدای پای بهار می آید.خوش حالم و خدا را سپاسگزار.

که در آستانه ی  سال ۱۳۹۰ تصمیم گرفتم رویش باران را به نظاره نشسته


و همراهی کنم. رویش باران  تصمیم دارد در کوچه باغ های کتب  فارسی دوره ی متوسطه ی اول


ببارد.گل ها و گیاهان را سیراب کندو دنیایی بسازد زیبا وسبز،سبز از وجود نوجوانان.


نوجوانانی خلاق،بانشاط همچون باد و آب وبهاروگل و دریا و آسمان.

 

اینجانب محمد امیرزاده دبیرادبیات فارسی

 

 دوره ی متوسطه ی اول

 

 

دبیرستان استعداد های درخشان

 

شهید بهشتی

 

( سمپاد )




 و غیر دولتی  امام حسین ( ع )  شهرستان  کاشمر

 

( خراسان رضوي ) 

 

،نیازمند ابرهای پر از مهر و محبت شما هستم.   قطره قطره به آسمان


 پرمی گشاییم و دوباره می باریم .رویش باران تصمیم دارد با همکاری و تبادل تجربیات و


نظرات ارزنده ی  شما همکار گرامی و سایر ادب دوستان و دانش آموزان عزیز،به بیان نکات


جالب آموزشی وادبی ، پرورشی ،اخلاقی،علمی،هنری و مفاهیم کاربردی درس فارسی

 

و مهارت های نوشتاری




دوره ی  متوسطه ی اول بپردازد.


در این جاده پر پیچ و خم ،همراه و همگام شما عزیزان خواهم بود .سالم و سربلند و مانا باشید .

 

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
 

 

 *************************************************************

 

 

 

**********************************************************

 

در اين شب هاي بي پايان

 

 

چه مي خواهم به جز باران

 

عزیزان من !

سلام و عرض ادب

 

تمام نظرات و پيام هاي  ارزشمند دوستان با احترام

 

 خاص مورد  مطالعه و بررسي قرار گرفته و سپس

 

 حذف مي شود.

 

با عرض پوزش  ، به نظرات عزيزان پاسخ داده نمي

 شود.

 سوالات دانش آموزان عزيز نكته برداري شده و در

 

 مدرسه گلستان علم و دانش پاسخ داده خواهد

شد.

در استفاده از مطالب  هيچ گونه ممانعتي وجود

 

نداشته و ندارد و ذكر منبع  نيازي نيست.چرا كه

 

آسمان فرصت پرواز بلند است

 

قصه اين است چه اندازه كبوتر باشي

 

لذا

 

بدون واهمه يك شب بيا به خانه ي من

 

تمام راه پر است از چراغ چشمانم 

 

دوستان عزيز با ذكر يك صلوات بر نبي

مهرباني ،گل سرسبد آفرينش  حضرت محمد( ص )

 

 دهان خويش رو خوش بو خواهند فرمود.

 

با شما خواهم رفت تا طلوع هر چه خورشيد است.

 

 

 

    این الملوک و ابناءالملوک من هذه اللذه کجایند پادشاهان و شاهزادگان که ببیند لذتی که من الان

 احساس می کنم بیشتر است ،یا لذتی هایی که آن ها می برند.

 

ای ابتدای رویش باران خوش آمدی                           ای صبح بی قرار بهاران خوش آمدی

 

 

چشمت هزار مرتبه تکرار روشنی است                    با لحظه های نور فراوان خوش آمدی

 

 
سال ۱۳۹۳

 

 سال اقتصاد و فرهنگ

 

با عزم ملی

 

و مدیریت جهادی

 

  مبارک باد !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 9:39 توسط محمد اميرزاده | |

 

 

خانه ام وقتي كه مي آيي ،تمامش مال تو


هر چه دارم غير تنهايي، تمامش مال تو


صد قصيده، صد غزل ،صدها رباعي


شعرهاي خوب نيمايي، تمامش مال تو


بيكران سبز اقيانوس ارام دلم


اي پري گرم رويايي! تمامش مال تو


باز هم مي گويم حرفهاي بيت اخر مال من


بيتهاي خوب بالايي، تمامش مال تو

گل محمدی

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 0:25 توسط محمد اميرزاده | |

 

سرود ماه مهر

 اولین روز پاییز زیبا و آغازین روز از فصل گشایش دفتر علم و دانش و شکوفایی  رقم خورد

 و به پایان رسید.

در مدرسه  استعدادهای درخشان راس ساعت ۷ صبح حضور یافتم.مدیر محترم - معاونین بزرگوار و

 دو تن از همکاران دبیر تشریف آورده بودند. زنگ زیبای مدرسه به صدا در نیامده بود و دانش

 آموزان در فضایی شاد و صمیمی با لباس هایی نو و مرتب در داخل حیاط مدرسه هر کس به کاری

 مشغول بود. فرصت را غنیمت دانسته قرآن را برداشتم   ودر عالم خودم سوره ی  مبارکه ی  قلم

 و نبا را قرائت نمودم و ...

توسط معاون محترم پرورشی زنگ روح نواز آموزشگاه به صدا در آمد و بچه ها جهت برگزاری

 مراسم آغازین در جایگاه خود قرار گرفتند.

یکی از دانش آموزان با صدایی بسیار زیبا، به شیوه  عبد الباسط آیاتی از کلام پروردگار مهربان را

 

 قرائت نمودند که بسیاربسیار  لذت بردم. روح انسان پر می کشید.در دل خود به این دانش آموز و

پدر و مادرش آفرین گفتم.

بعد از آن سرود خجسته ی جمهوری اسلامی ایران به صورت گروهی هم خوانی شد و پرچم

مقدس ایران اسلامی به اهتزاز در آمد.

 

بعد از این برنامه فرصت را غنیمت دانسته، حال و فضا را متناسب دانستم. و سرود ماه مهر از کتاب

 

 به قول پرستو از مرحوم قیصر امین پور را در مراسم آغازین برای دانش آموزان عزیز ، مدیر و

 

همکاران ارجمندم خوانش نمودم.

 

این ماه ، ماه مهر است

ماهی که آسمانی است

ماهی که نام خوبش

سرفصل مهربانی است

 

ما غنچه های مهریم

گل های باغ فردا

پاییز برگ ریزان

فصل شکفتن ما

 

پاییز در دل ما

فصلی شکوفه بار است

دل ها که سبز باشد

پاییز هم بهار است

 

پاییز فصل کوچ است

آغاز هجرت ما

فصلی که پر گشاییم

سوی بهار فردا

 

باید دوباره رویید

این فصل ، فصل کشت است

فصل درو ، بهاران

محصول ما بهشت است

 

فصل درو که آمد

باید رسیده باشیم

محصول کشت خود را

از باغ چیده باشیم

روح بلند و ملکوتی قیصر عزیز شاد شاد

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 23:52 توسط محمد اميرزاده | |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 8:30 توسط محمد اميرزاده | |

 


پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می كند
تا شدی نزدیك، دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا

می توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..."

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 7:13 توسط محمد اميرزاده | |

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 23:42 توسط محمد اميرزاده | |

 

اینجا

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 13:55 توسط محمد اميرزاده | |

اینجا

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 13:50 توسط محمد اميرزاده | |

 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها

 

 سلام آقای امیرزاده!!!

             سلام !

سلام!

سلام !

سلام عزیزانم ! سلام بر شما! سلام بر پروانه ها !

خوش حالم!  می بینم تشنه ی آموختن و فراگیری علم و دانش هستید.

                 پریسا دنیای شکلک ها http://sheklakveblag.blogfa.com/                                                  پریسا دنیای شکلک ها http://sheklakveblag.blogfa.com/

 

مبارک باد طلوع فصل علم و دانش - آغازی دیگراز یک سال زیبای تحصیلی .

 

همکاران ارجمند !

 

دانش آموزان عزیز !

 

تبریک ! تبریک !

 

روزهای زیبایی داشته باشید!

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

go21 گل رز

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 7:0 توسط محمد اميرزاده | |

 
بوی فصل پاییز می آید.فصل رقص رنگ های رویایی .


 
 
پیشاپیش مبارک !
 
 
نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 23:13 توسط محمد اميرزاده | |

 

 

 

برای مشاهده و بررسی جدول زمان بندی تدریساینجا را کلیک بفرمایید.

 

با احترام و ادب  صمیمانه ترین درود ها و سلام ها را خدمت شما

عرض می کنم.

 

خواهش می کنم عبارت پایین صفحه را اصلاح بفرمایید. البته عذر خواهی می کنم . و در هفته ی

 

چهارم فروردین بررسی و داوری اضافه شود.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 14:43 توسط محمد اميرزاده | |

 

 به نام خداوند مهربان

سلامی به پاکی گل ها! و صداقت پروانه ها !

امروز کلاس ضمن خدمت کتاب مهارت های نوشتاری هفتم و هشتم  داشتم . کلاس ساعت ۷ ونیم

 در دبیرستان امام خمینی شروع شده بود. مشغول آماده شدن بودم که آقای مهدی زاده همکار

ادبیات شاهد زنگ زد و گفت : محمد جان کجایی ؟چرا نمی آیی؟داشتم آبشن گلابشن می کردم باز

 آقای رمضانی دبیر ادبیات نمونه زنگ زد که کجایی؟ چرا نمی آیی؟

خدا را شکر چه دوستان خوبی دارم. همشون به فکر من هستند. انشالله که سالم و تندرست

باشند.

بهشون گفتم: 

الان دارم آماده میشم و میام.ولی من تا موقعی که گل ها  و درختان توی حیاط و دم در خونه رو

 

آب دادم و در حیاطو آب پاشی کردم. ماشین را نیز آماده دم در حیاط  برای همسرم گذاشتم. کمی

 

دیر شد.یک لیوان چایی نوش جان کردم و چند لقمه نون خالی هم توی دهن گذاشتم و با نام خدا از

 خونه زدم بیرون.

یک تاکسی آمد. از میدان بهار سوار شدم. اولین نفر بودم صندلی جلو نشستم و سلام و صبح بخیر

 خدمت آقای راننده عرض نمودم .ایشان از من خیلی کوچک تر بودند. و دم صبحی حوصله جواب

 سلام دادن را نداشتند. عطر خوشبوی من فضای تاکسی را معطر کرده بود.با خودم فکر می کردم

نکنه مسافری سوار بشه و از بوی عطر، خوشش نیاد یا آقای راننده هم چیزی بگه و به مذاقش

 خوش نیاد. هیچی با خودم مشغول  تفکر بودم و داشتم به همه سوالات احتمالی پاسخ می

دادم.خلاصه به یاد داستان مولوی افتادم اون مردی که از بوی خوش بدش می اومد و بوی...را

دوست داشت...

از شانس من یک خانم و یک بچه سوار شدند . من خوشحال که زودتر و بدون توقف به مقصد

 خواهم رسید. ولی متاسفانه بعد از حدود ۱۰۰۰ متر خانم دستور توقف دادند که پیاده بشند .ای

بابا! باز توقف و ایست.دو تا آقای دیگه بین راه سوار شدند و بعد از مقداری راه پیاده شدند.تاکسی

 

از  تاکسی های سال دهه ی ۷۰ بود. از اون قرمزا. صداهای مختلفی ازش در می اومد.خیلی آقای

 

راننده با حوصله رانندگی می کرد. و به آخر کوچه ها و دور دست ها نگاه می کرد.تا یک مسافری

پیدا بشه و خالی به وسط شهر نره. منم حرص می خوردم.

 

ای بابا !  بعد ایامی آمدیم و تاکسی سوار شدیم.همان اول راه ۵۰۰ تومان در اوردم تقدیم آقای

 

راننده کردم.ایشون دوتا ۲۵ تومانی و یک سکه ۵۰ تومانی به بنده عطا فرمودند.  خلاصه سکه ها را

 

 توی دستم حرکت می دادم. به نوعی وقت گذارانی می کردم. البته به یاد شهید چمران افتادم که

 در دوران کودکی در راه مدرسه و در سوز و سوز سرمای زمستان چند سکه در دستش بود و بین

 

 راه مدرسه پیر مردی را دید که لباس گرم نداره و بعد سکه ها را به او بخشید تا برای خودش

 

لباش و کلاه بگیره و... خدا  شهید بزرگوار و عزیز شهید چمران را ،  رحمت عنایت بفرماید.

 

        ناگهان  سکه ۵۰ تومانی از دستم در رفت و رفت زیر صندلی. یواشکی به راننده نگاه کردم.

 

 ببینم متوجه شده .دیدم   ، نه!  خدا را شکرحواسش به من نبود.

 

یواشکی و با آرامش دست راستم  را بردم زیر صندلی به عقب و جلو و راست وچپ دست کشیدم.

 

ولی نه بابا  !خبری نبود. دستمو بالا آوردم. یک بار دیگه طوری که راننده نفهمه  این کار

 

 را تکرارکردم.ولی سکه غیبش زده بود. مسافر عقبی کرایشو داد. آقای راننده یک سکه برداشت .

 

 منم یک لحظه با خودم فکر کردم .گفتم بنده خدا متوجه شده میخاد به عوض سکه ۵۰ تومانی من

 

که زیر صندلی افتاده یک سکه دیگه بده.که من اذیت نشم. ولی دیدم ،نه بابا به نفر پشت سری

 

 تحویل داد .هیچی اب دهنمو قورت دادمو .گفتم. ولش کن. از خیرش بگذر .فعلا سریع برو کلاس

 

که دیر میشه. تاکسی میدان باغمزار نگه داشت. و من پیاده شدم و همون طور که در تاکسی را

 

می بستم دوباره نگاه تیزی به زیر صندلی انداختم. ولی خبری از سکه نبود که نبود... این را هم

 

خدمت  شما عرض بکنم من اصلا آدم خسیسی نیستم. ولی خوب آدمیزاده دیگه گاهی چیزهای

 

جزئی و بی ارزش ذهنشو مشغول می کنه.

وارد دبیرستان شدم. و آقای ... ایستاده بودند و از کاغذ های حضور و غیاب تحویل می دادند.در

بیشتر کلاس ها و سال ها پیش ایشون مسئولیت این کارو داشتند. آدم بد اخلاقی به نظر می آیند.

 ولی نه !  فکر می کنم. قلب پاک و مهربانی باید داشته باشند. ادم نباید فکر منفی بکنه.

 

وارد کلاس شدم.  ساعت نزدیکای ۸ بود .سلام و عرض ادبی نمودم. استاد در جایگاه خودشون

 

نشسته بودند. و حدود ۲۰ نفری از اقایان آمده بودند.  کم کم تعدادمون به ۲۷ نفر رسید. همون

 

صندلی جلو نشستم و  به همکارای اطراف با اشاره سر سلام و احوال پرسی نمودم.

 

استاد جناب  آقای حبیب الله حاجی زاده از شهرستان بردسکن تشریف آورده بودند.

 ایشان انسان موقر ، متین و  متواضعی بودندو چهره ی جذاب و دوست داشتنی و ظاهری

 آرام  داشتند و دارند.من در این جا براشون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.بنده ی خدا زحمت

زیادی کشیده بود وکلاس را زیبا اداره می کرد.لحن و خوانش بسیار زیبا و گرمی داشتند.

جناب آقای حاجی زاده ازاستادان ادبیات فارسی کودک و نوجوان در دانشگاه  و از  دبیران نمونه

شهرستان بردسکن و ادیب و شاعر توانا بودند. در ضمن در حرفه بازیگری نیز  فعالیت داشتند.

 در آغاز،  صحبت های ایشان در مورد کلیات کتاب  و ساعات اختصاص یافته به فارسی و املا و

انشا بود .

بعد از یکسری نکات از ما خواسته شد در مدت ۴ دقیقه هر مطلبی که دوست داریم بنویسیم.

... و من نوشتم :

 

قسم به قلم و آن چه می نویسد.

کدام قلم است که قادر است با ظرف خالی ذهن چیزی بر صفحه ی سفید کاغذ بنگارد.صحبت از

کتاب مهارت های نوشتاری است و درس زیبای انشا ، به این فکر می کنم که آیا قرار دادن

چهارچوب برای انشا تاثیری در انشای خوب دانش آموزان خواهد داشت.مگر از قدیم نگفته اند

هرچه می خواهد دل تنگت بگو و بنویس .

اگر بتوانم دانش آموزان را به کتاب خوانی تشویق کنم و کودک درون آن ها را فعال کنم یقین و

اعتماد  دارم در این کار موفق خواهم شد.

ساعت ۸ و نیم بود . به عنوان اولین نفر متن خودم را خواندم. و از طرف اقای استاد و بقیه دوستان

  به خاطر نوشته و خوانش  زیبا مورد تشویق قرار گرفتم و برایم کف مرتبی زدند. اما مغرور نشدم

 چرا که همه می توانند زیباتر از من  بنویسند. و همکاران نیز متن های زیبایی خواندند.

سپس اولین درس کتاب هفتم با خوانش من آغاز گردید و...

در ساعت بعد نیز از ما خواسته شد در ۶ دقیقه در مورد یکی از  سه موضوع داده شده در کتاب 

 انشایی با توجه به طبقه بندی و قسمت های مختلف انشا  بنویسیم.

 ومن نوشتم:

پاییز ، فصل رکوع و سجود

پاییز است و پای  ریز برگ های رنگارنگ درختان...

ادامه دارد...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 21:25 توسط محمد اميرزاده | |

 

  

 

دانش آموزان عزیزم !

 

  رضا بابایی      پایه سوم     دبیرستان دوره اول   استعدادهای درخشان شهید بهشتی

 

کسب رتبه دوم استان خراسان رضوی

 

 

***********************************************************************

 

   امیر علی پرویزی          پایه ی سوم               دبیرستان  دوره ی اول امام حسین ( ع )

 

کسب رتبه ی سوم استان خراسان رضوی

******************************************************

 

کسب رتبه ی دوم و سوم

 

 مسابقه ی  احساس واژه ها     (انشای مقاله وار )

 

در  سطح استان خراسان رضوی  را به شما و خانواده ی محترم و ارجمندتان  و هم چنین مدیران 

 

بزرگوار مدارستان تبریک و تهنیت عرض می کنم. امید وارم  شاهد افتخارات و سربلندی های شما 

 

 در آینده باشم.



                               دست در دست هم دهیم به مهر  و پرواز به سوی قله های موفقیت .

 

 



           

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 15:48 توسط محمد اميرزاده | |

 

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 9:29 توسط محمد اميرزاده | |

 

عکسهای متحرک ولادت امام رضا علیه السلام,تصاویر متحرک ولادت امام رضا علیه السلام,تصاویر متحرک ولادت امام رضا علیه السلام برای ویلاگ

roses 14 گل هاي رز فوق العاده زيبا و رنگارنگ

 

ولادت  امام مهربان آقا علی بن موسی الرضا ( ع) بر شما دانش آموزان عزیز و 

 

 

 همکاران  ارجمند مبارک باد!

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 15:41 توسط محمد اميرزاده | |

تنها زن شاعری که غزل نسرود ، که غزل عاشقانه و رندانه است.و شاید بگوییم مردانه ، روانشاد

 

پروین اعتصامی، آن شاعر عفیف و  پاکدامن است.

 

آدم حالت خوبی بهش دست نمیده وقتی این بیت خانم شاعر را می خواند که :...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 16:53 توسط محمد اميرزاده | |

 

 

 در هوا روزی کلنگی گفت با جمعی کلنگ             السلام ای صد کلنگان، گفتمش ما صد نه ایم

 

ما و ما و نصف ما و نیمه ای از نصف ما                گر تو هم  با ما شوی ما جملگی صد می شویم

 

با خواندن  شعر نعداد کلنگ ها را مشخص کنید.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 16:34 توسط محمد اميرزاده | |

 

در سفری دریایی خواجه نصیر الدین توسی و گروهی از همراهان ،در میان دریا دچار طوفان شدند.

 همه ی سرنشینان کشتی ۳۰ نفر بودند.که ۱۵ تن از یاران خواجه و ۱۵ تن از مخالفین بودند.کسی

پیشنهاد کرد که برای فرو خفتن طوفان چنانچه از قدیم الایام رسم بوده که برای دریا قربانی

فرستند،می باید قرعه کشید و یکی را به دریا افکند و چنانچه فروننشست ،این کار را ادامه داده تا

فرو نشیند.

پس از گفت و گو ها و اظهار نظرها که شد ، خواجه ایشان را دایره وار ، به ترتیبی که در شعر آمده

 نشانید.و گفت : نه نه ، قرعه بکشید . این کار را کردند و تا نشستن طوفان تمام مخالفین به آب

افکنده شدند.

زترکان ، چهار و زهندوست پنج                 دو رومی ، ابا یک عراقی، بسنج    

 

سه روز و شبی ، یک نهار و دو لیل               دو باز و سه زاغ و یکی چون سهیل

 

دو میغ و دو ماه و یکی همچو دود                     ز نه ، نه، شمردن ، برافتد یهود.

 

خواجه نصیر چگونه این کار را انجام داد؟فکر کنید... پاسخ دهید...

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 16:28 توسط محمد اميرزاده | |

 

 

       ای باغ سبز لبخند با دامنی پر از سیب   

    

 زنبیل خواهشم را لبریز از خدا کن

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 15:22 توسط محمد اميرزاده | |

 

مدت ها در این اندیشه بودم که چرا دانشمند بزرگی هم چون ابوعلی سینا ،کتاب طب و درمان خود

را قانون ، و کتاب عظیم حکمت را شفا نام گذاری کرده است ؟

این گمان را داشتم که شاید جلد این دو کتاب عوض شده است ؟حالا طوری دیگر فکر می کنم .به

 نظر می رسد وقتی نابغه ی بزرگ شرق ،کتاب طب خود را به پایان رسانده ،آن چنان به مطالب،

یقین و اعتماد داشته که آن را قانون طبابت و درمان دانسته لذا آن را قانون نام نهاده است.و چون

آن حکیم بزرگ ،خواسته کتاب حکمت بنویسد ، به حساب این که حکمت ، درمان بسیاری از دردهای

 ناشی از جهالت است . آن را شفا نامیده است.تا نظر شما چه باشد؟ 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 15:1 توسط محمد اميرزاده | |

 

عکس های حرم امام رضا علیه السلام

 

دهه ی کرامت بر شما  خوبان مبارک باد !

 

Mp3 – ۱۲۸

Erfan Shargh

3088892129487923064

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 7:8 توسط محمد اميرزاده | |

طبیعت زیبای گل و گیاهان

زبان رسمی  مردم ایران را فارسی می گویند.اصل و منشا این زبان ، که اکنون به فارسی دری

 شهرت دارد ، از دربار پادشاهان سامانی و منطقه ی تحت نفوذ ایشان ،یعنی بلخ و بخارا و سمرقند

 ودیگر شهرهای ماوراءالنهر وخراسان قدیم شروع شده ودر اثر تشویق آنان به ترویج این زبان

،نویسندگان و مترجمانی زبردست و سخن سرایان و شاعرانی بزرگ پرورش یافتند و زبانشان زبان

رسمی و همگانی شد و در فاصله ای کمتر از یک قرن رواج کامل یافت . لذا نزدیک به هزارو

دویست سال است ، زبان رسمی و رایج مردم سراسر این سرزمین پهناور و دیگر جاهای دور و

نزدیک می باشد که ارتباطی به ناحیه ی فارس ندارد.و اما دلیل بر این که نام آن را فارس نهاده اند

 ، این که چون عرب ها تمام ایران را سرزمین فارس می گفتند و تصور می کردند فارس، یعنی تمام

 سرزمین ایران ، از این لحاظ  زبان این قوم را زبان فارسی می گفتند.واین ، از خلفا و امرا و حکام

ایشان به دیگر اعراب و کم کم به خود ما سرایت کرد و خودمان نیز زبان ایرانی را زبان فارسی

گفتیم.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 6:27 توسط محمد اميرزاده | |

 

تصاویر آرامبخش از گلهای زیبا ... 1

فارس ، قسمتی از ایران است ( استان فارس ) ولی زبان رسمی همه مملکت را زبان فارسی می

 

 گویند. چرا؟

 

این بدان جهت است که زبان رسمی دوره ی ساسانی ، به زبان دری یعنی درباری معروف بوده

 

است.و دستگاه حکومتی و مردم شهر مداین و پیرامون آن خصوصا اهل فضل ، به این زبان سخن

 

می گفتندو چیزی می نوشتند.وچون دولت ساسانی ، از خطه ی فارس برخاسته  بود لذا

 

همسایگان ایران ، خصوصا عرب ها ، آن ها را دولت پارس یا فارس که عربی شده ی پارس است ،

 

می گفتند.ضمن این که آن هایی هم که با دربار و اصولا ایرانیان ، روابط تجاری و سیاسی و

 

اقتصادی داشتند ، به تصور این که سرزمین ایران یعنی پارس ،   لذا همه ی مردم ما را فار

 

س و زبانشان را زبان فارسی می شناختند.

 

 این اصطلاح ، از همان آغاز به خود ایرانیان نیز سرایت کرد و کم کم همگان ، تا به امروز ، زبان ادبی

 ایران را زبان فارسی خوانده اند.

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 8:27 توسط محمد اميرزاده | |

تصاویر آرامبخش از گلهای زیبا ... 1


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 16:11 توسط محمد اميرزاده | |

 

ra

را انواعی دارد:

1. نشانه مفعول: این را پس از مفعول می آید: کودک اسباب بازی را گم کرد.

2.بدل از حرف اضافه: این را پس از متمم می آید: شیخ ما را پرسیدند.

 «را» حرف اضافه  وآن را چند معنی است .(برای ، به ، از، در، بر،...)

الف: «را» درمعنی «برای»:

حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین        خاص کند بنده ای مصلحت عام را        سعدی    یعنی :برای بنده ای

دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را      دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا        حافظ         یعنی: برای خدا

مصلحت را سخنی چند بگفتم.    سعدی         یعنی : برای مصلحت

زنیرو بود مرد را راستی    زسستی کژی زاید و کاستی      فردوسی       یعنی:  برای مرد 

ب: « را» در معنی «به »:

مسعود سعد، دشمن فضل است روزگار      این روزگار شیفته را فضل کم نمای        مسعود سعد   یعنی: به این روزگار

حاتم طایی را گفتند ازخود بزرگ همت تر درجهان دیده ای یا شنیده ای؟ سعدی        یعنی: به حاتم طایی گفتند.

وزیری را گفتند...       یعنی: به وزیری گفتند

«به » مقابله «ازمعانی به »

جفاکردی جفادیدی جفارا        وفاکن تا وفا بینی وفارا        فخر گرگانی    یعنی : به جفا جفا دیدی

بدی را بدی سهل باشد جزا      اگر مردی أحسِن الی مَن أسا       سعدی        یعنی: به بدی

ج:«را» درمعنی «در»:

فردارا خدمت می رسیم.     یعنی : درفردا

امروز را کار زیاد دارم

شب را دربوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد.      سعدی     یعنی : در شب

ششم ماه را روی برتافتند      سوی باده و بزم بشتافتند    فردوسی       یعنی :درماه ششم

د:«را» درمعنی «بر»:

آب بریز آتش بیداد را           زیر تر ازخاک نشان باد را      یعنی: برآتش بیداد آب بریز

 

ذ:« را» درمعنی« حرف تاکید» :

من نیز اگرچه ناشکیبم       روزی دوبرای مصلحت را

بنشینم و صبر پیش گیرم     دنباله ی کارخویش گیرم     سعدی

ر:« را » درمقام « قسم و استرحام» دراین صورت کلمه ی همراه آن متمم است نه مفعول

سخن درپرده گفتی با حریفان        خدا را زین معما پرده بردار       حافظ       یعنی: به خاطرخدا

ز: «را» در مفهوم ضمیر ملکی « آنِ»:

گرمخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی؟        دوست ما را وهمه نعمت فردوس شمارا

ه: «را» درمفهوم «تخصیص و انحصار»:

منت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است.    سعدی:   یعنی: منت فقط برای خداست.

      

3. فک اضافه: این را بین مضاف و مضاف الیه آمده و ساختار ترکیب اضافی را جا به جا می کند: او را نام علی است.

در دستور زبان امروزی را فقط و فقط نشانه مفعول است و دو نوع دیگر در کتاب های کهن فارسی وجود دارند و در دستور تاریخی زبان فارسی بررسی می شوند.

برای درک دو نوع دوم باید جمله را به زبان معیار و امروزی برگردانیم و به قول معروف برای خود معنی کنیم: شیخ ما را پرسیدند= از شیخ ما پرسیدند/ او را نام علی است= نام او علی است.

رای بدل از حرف اضافه در حقیقت به جای یکی از حروف اضافه به کار می رود. هنگامی که را بدل از حرف اضافهء  "برای" باشد, می توان آن را به صورت فک اضافه هم در نظر گرفت.

او ما را معلم بود:

1. او معلم ما بود - فک اضافه.

2. او برای ما معلم بود- بدل از حرف اضافه

 

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 15:33 توسط محمد اميرزاده | |

 

دانلود کتاب راهنمای  فارسی هشتم

 

برگرفته از : دبیرخانه ی کیفیت بخشی درس ادبیات فارسی

نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 23:52 توسط محمد اميرزاده | |

ارزشیابی درس املای فارسی پایه ی هفتم و هشتم :

ارزشابی تکوینی ( مستمر) : ۲۰ نمره متن املا تقسیم بر ۲ +  ۱۰ نمره سوالات و فعالیت های

 املایی

 

ارزشیابی پایانی ۲۰ نمره فقط  متن املایی

 

نمره نهایی: میانگین ارزشیابی تکوینی و پایانی

 

نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 23:45 توسط محمد اميرزاده | |

 

*  توانایی تولید بیش از پنجاه درصد علم جهان نتیجه چگونگی آموزش انشا.

 

*  از مراکز اصلی تولید و ترویج اندیشه.نتیجه چگونگی آموزش انشا.

 

*  شرط ورود به دوره  متوسطه ی اول »  موفقیت در درس انشا است


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 23:59 توسط محمد اميرزاده | |

حضرت یوسف (ع) در زمان سلطنش در قصر خودنشسته بود که دید جوانی

 با لباسهای کهنه و چرک آلود از پای قصر عبور می کند. جبرئیل امین

شرفیاب خدمتش بود. عرض کرد ای یوسف این جوان را می شناسی ؟

فرمود: نه. عرض کرد این همان طفلی است که در گهواره به سخن در آمد و

 در نزد عزیز مصر به پاکدامنی تو شهادت داد. حضرت فرمود: اگر چنین است

 پس آن جوان را بر من حق فراوانی است. پس دستور داد آن جوان را احضار

کنند. چون آن جوان آمد امر نمود لباس تمیز و زیبایی بر او بپوشانند. و اکرام

 فراوانی نسبت به آن جوان مبذول داشتند. جبرئیل که شاهد این وضع بود از

نوع برخورد حضرت یوسف با آن جوان تبسم نمود. یوسف (ع) فرمود : ای

 برادرم جبرئیل ! آیا در حق او کم احسان کرده ام که این چنین متبسم

هستی؟ عرض کرد نه ولیکن تبسم من از آن جهت بود وقتی توکه مخلوق

 خدا هستی درحق این جوان بواسطه شهادت حقی که آنهم درکودکی

نسبت به تو داده این همه احسان می کنی پس خداوند بخشنده مهربان در

حق بنده مؤمن خودکه همواره او را عبادت کرده وتمام عمر شهادت حق بر

 توحید ویکتایی او داده چقدر احسان خواهد کرد؟

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 23:59 توسط محمد اميرزاده | |

http://rasekhoon.net/_WebsiteData/Article/ArticleImages/1110/DMIDZ193.jpg

♦ قیمت تو به اندازه خواست توست،اگر خدا را بخواهی،قیمت تو بی نهایت

است و اگر دنیا را بخواهی،قیمت تو همان است که خواسته ای.

دین حق همین است که بالای منبرها گفته می شود،ولی دو چیز کم

 دارد:یکی اخلاص و دیگری،دوستی خدای متعال.

هی نگو دلم این طور می خواهد،ببین خدا چه می خواهد.

خدا همه عالم را برای شما و شما را برای خودش آفریده است.ببینید که

 چه مقام و منزلتی برای شما آفریده است.

قاشق برای خوردن غذا خوب است و فنجان برای چای نوشیدن و...انسان

 هم تنها برای آدم شدن خوب است.

مقدسها همه کارشان خوب است فقط باید منیت خود را با خدا عوض کنند.

اغلب مردم اظهار می دارند که ما امام زمان را از خودمان بیشتر دوست

 داریم،حال که این طور نیست زیرا اگر او را بیشتر از خود دوست داشته

 باشیم،باید برای او کار کنیم،نه برای خود .

اگر چشم برای خدا کند می شود(عین اللّه) و اگر گوش برای خدا کار کند

 می شود(اذن اللّه) و اگر دست برای خدا کار کند می شود(ید اللّه) تا

می رسد به قلب انسان که جای خداست.

همه خودهای انسان از خودپرستی است.تا خداپرست نشوی به جایی

 نمی رسی.

فرهاد هر کلنگی که می زد به یاد شیرین و به عشق او بود.هر کاری انجام

 می دهی تا پایان کار،باید همین حال را داشته باشی.همه فکر و ذکرت باید

 خدا باشد،نه خود..

از کلمه (ما) بگذرید،آن جا که در کارها کلمه(من) و (ما) حکومت

 می کند،شرک است.

وقتی خدا را شناختی،هر چه می کنی باید خالصانه و عاشقانه باشد.حتی

 کمال خود را هم در نظر نگیر.نفس بسیار زیرک و پیچیده است و دست بردار

 نیست.به هر نحو شده می خواهد خود را وادار کند.

در هر نفس کشیدن،امتحانی است.ببین با انگیزه رحمانی آغاز می شود یا

 با انگیزه شیطانی آمیخته می گردد.

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 23:42 توسط محمد اميرزاده | |